کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

مادرم با تمام وجود دوستت دارم............

  سلام مهربون مامان آخر هفته تعطیلات خوبی رو گذروندیم خداروشکر خوش گذشت...........کیانای من این هفته روز مادره و من مدتیه که این حس قشنگ رو تجربه می کنم .حسی که با تمام سختی ها و مشکلاتش بازم شیرینتر از عسله.....امیدوارم همه این حس زیبارو تجربه کنن. الان یاد زمانی افتادم که توی بیمارستان اولین بار تورو بهم نشون دادن تموم بدنم داغ شد و ناخودآگاه اشکم سرازیر شد و زیر لب برای تموم کسانی که هنوز این حسو تجربه نکردن دعا کردم. گل مامان این هفته روز مادره یادت باشه با باباجون یه کادوی خوب برام بخریدا شوخی کردم قند عسل مامانی....... سلامتی تو وباباجون برای من بهترین هدیه دنیاست......فدات بشم فعلاً بای بای ...
31 ارديبهشت 1390

خدایا خودمونو به دست خودت می سپاریم......

  سلام برگ گلم امروز یه کم حالم بهتره....... خدابخواد کارمون تقریباً درست شد البته می ترسم بگم ولی یه کم امیدوار شدیم....... فردا عقد مجیده(پسرخاله بابا داود)خونه قبلی بابا حسن گرفتن چون هنوز خونه رو تحویل ندادیم ......... قندی مامان فردا هم انشالا تعطیلیم با هم دیگه به کارامون میرسیم شبم میریم مهمونی باشه نازنازی.... مامانی رو این چند وقت به خاطر اعصاب خردش ببخش دیشب خاله نسترن وعمو اصغر خونه ما بودن کلی شیطونی کردی فدات بشم من بوس بوس بوس راستی عمورضا(عموی مامان)رفت کربلامامانی اکرم اینا شاید هفته دیگه بیان ساوه خدا کنه که بیان دلم براشون پر میزنه....... خب دختر گلم فعلاً تا یه فرصت دیگه بای بای....... ...
28 ارديبهشت 1390

کیایانای مامان انگاری خداجون باهامون قهر کرده..............

سلام دختر نازم حدود 3 هفته است که اعصاب هممون خرده هنوز کارمون درست نشده.............فکر کنم خداجونی باهامون قهر کرده یا محلمون نمیذاره ////////////// به نظرت کوچولوی دوست داشتنی من چیکار کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تومحیط کارم هم اعصاب بقیه رو خرد میکنم تو خونه هم بابایی رو اذیت میکنم ولی الهی فداش بشم خیلی صبور و متین فقط آرومم میکنه.................. کیانای من خدا داره امتحانمون میکنه ولی امتحانش خیلی خیلی سخته دعا کن منو بابا جون مردود نشیم......... ببخش مامانو عزیز دلم که نمیتونم خیلی باهات حرف بزنم ترجیح میدم هر وقت حالم حسابی خوب شد بیام و باهات حرف بزنم....... دوستت دارم زندگی من........     ...
25 ارديبهشت 1390

کیانای مامان دوست دارم...............

سلام نازگلکم خوبی عزیزم هنوز تکلیف خونمون روشن نشده ببخش مامانو که نمی تونم زود به زود بیام هنوز حالم خوب نیست دعا کن زودتر تکلیفمون روشن بشه............. فردا تعطیلم می تونم خوب بهت برسم ..........عزیز دلم فردا استراحت میکنیم انشاءالله شاید اگه حوصله داشتم خاله نسترن اینا رو دعوت  کنم شاید ............ فعلاً بای بای
21 ارديبهشت 1390

دختر نازنازی من

وای خدای من تقریباً یکسال گذشت از زمانی که می آمدم و برای نی نی گلم مطلب می نوشتم آره نی نی نازم تودختر شدی برات تا اونجایی که یادمه میگم تا به امروز برسیم باشه عزیزترینم؟ خلاصه بعد از این که اون ویار وحشتناک تموم شد مشکلات جدیدی شروع شد و من شدیداً کمردرد و دل درد وپادرد گرفتم رفتم سونو گفت خانم خانما به پا شده و خیلی وضعیت سختی برام بود تا پاین ۹ ماه! در شرکت کارا خیلی شلوغ شده بود داشتیم ایزو میگرفتیم و من علی رغم اینکه استراحت بودم باید تا ۲۰ بهمن که ممیزی بود می آمدم شرکت خلاصه با تمام سختی ها ممیزی به خوبی تموم شد و من همان روز با بابا جون رفتیم تهران و قرار بود تا به دنیا آمدن تو تهران بمونم خیلی خوب بود و خیلی هم احساس آرامش می کردم...
18 ارديبهشت 1390

کیانا نازنازی به دنیا آمد

عزیز مامان قربونت برم! حالم خیلی خیلی بد بود منو آوردند خونه با نی نی گلم سعی می کردم خودمو با شرایط جدید وفق بدم ولی خیلی خیلی سخت بود ناخوابی و کم خوابی بهم فشار آورده بود سینه ام که زخم شد وای خیلی سختی کشیدم مامانی!  خلاصه تا ۱۲ فروردین تهران موندم تو دیگه یکماهت شده بود که باباجون آمد دنبالم و برگشتیم ساوه روزها به سرعت می گذشت و من و باباجون کم کم به شرایط جدید عادت کرده بودیم از اردیبهشت هم کم کم به صورت پاره وقت رفتیم با هم سرکا تو روهم با خودم می بردم قلب مامان! سخت بود ولی تحمل می کردم چون کارمو دوست داشتم تا ۱۰ شهریور که دیگه مرخصی تموم شده بود و باید کامل می رفتم سر کار فدات بشم ۶ ماهت شده بودی اوج شیرین کاریهات!     ...
18 ارديبهشت 1390

تولدت مبارک همدم مامان

خلاصه داشتم می گفتم گلکم که باید می رفتم سرکار قرار بود برات پرستار بگیرم بمونی توی خونه ولی تو ناز ناز من با شیشه شیر نمیخوردی و حاج سلمان (خداخیرش بدهد)اجازه داد من برات پرستار بگیرم ولی توی شرکت نگهت داره! خیلی دنبال آدم خوب و معتبر گشتم تا پیدا کردم همین خاله مریم که الان پیشته عزیز دردونه مامان! {راستی یادم رفت بگم اردیبهشت با خاله نرگس وعمو مهدی و مهیار کوچولو رفتیم شیراز تو ۳ماهت بود کوچولوترین مسافر هواپیما توبودی همه مسافرا تعجب کرده بودند!خیلی خوب بود ولی من همش نگران بودم تو مریض نشی خدارو شکر خوب بود و خوش گذشت.کلی عکس داری که سر فرصت برات لینک میکنم} توی این یکسال اتفاقات تلخ و شیرین زیادی افتاد عزیز مامان که خدارو شکر باپاقدم...
18 ارديبهشت 1390

تولد کیانای قندی مبارک

سلام گلم امروز ۱۱ اسفند ماها دیشب تولدت بود مامان سکینه و بابا حسن و عمو علی و عمو جواد و مبین و زن عمو بودند خیلی خوشحال بودی فدات بشم دختر گلی شده بودی تولدت مبارک الهی صد ساله بشی دختر ماهم! جمعه که مامان اکرم و باباجون احمد و خاله نرگس از تهران آمده بودند هم یه جشن تولد برات گرفتیم امسال ۳ تا جشن تولد برات گرفتم یکیشم ۵شنبه است دوستای خانوادگیمون که هنوز هیچکدوم نی نی ندارن و همشون عاشق تواءن خاله نسترن خاله نونا خاله ملیکاو...... دعا کن مامانی ۵ شنبه تعطیل باشه تا به سور و ساط مهمونی برسه !!!!!
18 ارديبهشت 1390

قربونت برم قند عسلم

کیانای مامان تو دعا کردی و مامان تعطیل بود خدارو شکرً!!!!! ۵شنبه صبح خاله مریم (ملاسلمانی)آمد خونه ما تا به مامان کمک کنه خلاصه همه چی رو آماده کردیم بعد هم ساعت ۵ خاله نونا و نسترن آمدند و باهم خونه رو درست کردیم.خیلی خیلی خوب شدمهمونا هم یکی پس از دیگری آمدند خیلی خیلی شب خوبی بود وخیلی خوش گذشت خیلی هم دختر گلی شده بودی و خدا رو شکر اصلاً اذیتم نکردی الهی فدات بشم خودت با مهمونا دست می زدی خلاصصه وقت کنم حتماً عکسای نازتو لینک می کنم. بعد از رفتن مهمونا من و بابا تا ساعت ۴ بیدار بودیم و راجع به مهمونی حرف میزدیم خداروشکر همه چیز به خوبی اجرا شد........... راستی ناقلا کلی هم پول جمع کردی میذارم توی حسابت باور کن تپل مپلی من....... ...
18 ارديبهشت 1390

واکسن 1سالگی

سلام شیرین عسل مامان دیروز صبح ۱ ساعت با باباجون مرخصی گرفتیم رفتیم واکسن یکسالگی تو زدیم ........... قربون صبوریت بشم مامانی  یه کم گریه کردی و بعد زود آروم شدی قبلاً تحقیق کرده بودم که واکسن راحتیه و تب نمیکنی و خیالم راحت بود.فقط دکتر گفت شاید بعد از ۱۰ روز یه کم تب کنی که من امیدوارم اینطوری نشه............. خلاصه که فردا هم مامان سکینه مهمونی میده آخرین مهمونی توی این خونشون تو چیزی از این خونه یادت نمیمونه فدات شم ولی برای من و بابا داود پر از خاطره ست.............. این هفته اگر خدا بخواد میریم تهران تا هم خریدکنم هم به مامانی اینا سر بزنیم دوست دارم دختر گلم می بوسمت ...
18 ارديبهشت 1390